#احساس_اشتباهی_پارت_446

همراه ماهور به سمت اتاق رفتیم، ماهور نگاهی به تخت انداخت و گفت:
-به نظرت می‌تونیم هر دو روی این تخت بخوابیم؟
- اگر بد خواب نباشی آره.
-حواست باشه ساینا خانم یهو من اشتباه نگیریا!
خیز برداشتم سمتش که خندید، پرید روی تخت و بالشت تخت برداشت و
گفت:
- سمت من بیای با همین می‌زنمت.
لباسم و در آوردم
که صدای جیغش بلند شد
گفت : دختری بی حیا اینجا جای لباس در اوردنه ؟
لباس خوابمو پوشیدم و سمت تخت رفتم.
ماهور چشمکی زد گفت:
- تو هم بد مالی نیستیا
بالشتو برداشتم و آروم کوبیدم روی سرش صدای جیغش بلند شد.
خندیدم و خزیدم زیر پتو، از این‌که ماهور کنارم بود احساس آرامش می‌ 1 6
کردم.
از تنهایی توی شب هراس داشتم
279_
با آرامش چشم هام رو بستم و طولى نكشيد خوابم برد.
با صداى زنگ ساعت بيدار شدم. هوا روشن شده بود.
ماهور هنوز خواب بود. از تخت پايين اومدم. وارد سرويس بهداشتى شدم.
آبى به دست و صورتم زدم. سمت آشپزخونه رفتم.
نون رو از يخچال بيرون آوردم. زير چاى رو روشن كردم و سمت اتاقم
رفتم. بدون اينكه سر و صدايى ايجاد كنم نگاهى به كمد لباسهام انداختم.
مانتو شلوار مشكى با مقنعه ى مشكى برداشتم. آرايش كردم. جلوى آينه

romangram.com | @romangram_com