#احساس_اشتباهی_پارت_445

-نه... یعنی با این پرونده ای که من دارم دنبال کار بودن مسخره هست کی
به یه قاتل کار می‌ده.
ماهور حرفی نزد
- اما امروز صبح غیاث دیدم. 1 4
-چی؟!
سری تکون دادم. چرا داد میزنی
- آره غیاث و دیدم
-خوب چیکارت داشت؟
- می‌گفت" بهت لطف می‌کنم برگردی داروخونه."
ماهور توی فکر فرو رفت و گفت:
- بد چیز هم نمی‌گه ها؛ تو اونجا باشی خیلی بهتره
- اما من نمی‌تونم
- یعنی چی که نمی تونی؟!
- فکر کن که اصلا غیاثی نیست و اون فقط کار فرما تو هست و تمام‌.
_نمی‌دونم، اما من به کار نیاز دارم.
- پس الکی فکرت و مشغول نکن از فردا مثل یک دختر خوب برو سر
کارت. این‌طری بهشون ثابت می‌شه که تو هر شرایطی دختر قوی هستی.
لبخندی زدم
-تو هم خوب مشاوره می‌دی ها.
ماهور پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- کجای کاری شما، من رشته ام اینه.
_همونه که خوب بلدی صحبت کنی. 1 5
-بله... بله... حالا بریم بخوابیم؟
- بریم‌، منم صبح زود باید بیدار بشم.
-اون‌که صد در صد

romangram.com | @romangram_com