#احساس_اشتباهی_پارت_444
_نوش جون..
هر دو با هم شام خورديم؛ دختر شادي بود و وجودش باعث بود كم تر فكر
و خيال كنم..
هردو روبه روي تيوي نشستيم، كه ماهور گفت:
_ساينا...
_جونم...
_تو غياث و دوست داري؟؟؟
كمي فكر كردم... سكوتم رو كه ديد گفت:
_ميدونم دوستش داري..
_ميدوني ايناز دختر ام هست اما من اصلا از اخلاقياتش خوشم نمياد، 1 3
اون ميدونه هو همسر غياثي اما طوري رفتار مي كنه انگار او زنشه..
_بهش فكر نميكنم ماهور، غياث من و نمي خواد؛ حق داره من پدر خونده
اش رو كشتم..
ماهور دستش روي دستم گذاشت, گفت:
_ساينا تو دختر قوي هستي باور كن هر كسي حاي تو بود الان معلوم نبود
چند بار خود كشي كرده بود.
اما تو با شرايط كنار امدي و اين نشانه قوي بودنته.
غياث هم به اشتباهش پي مي بره اما من ميگم يه كاري كن تا ايناز فكر
نكنه مي تونه غياث و صاحب بشه...
_فكري به سرم نمي رسه
چشمكي زد...
_اونش با من دختر نقشه ها دارم..
_راستيي كار چي شد پيدا كردي؟؟
278_
آهی کشیدم
romangram.com | @romangram_com