#احساس_اشتباهی_پارت_443
چاره اي نداشتم و بايد سر كاري مي رفتم ...
هوا تاريك شده بود كه كمي شامي درست كردم .
تازه كارم تموم شده بود..
زنگ واحد به صدا در امد .
سمت در رفتم....
277_
از چشمي نگاهي كردم .
ماهور پشت در بود؛ در و باز كردم، ماهور با نيش باز به در زول زده بود و
يه ظرف غذا توي دستش بود...
با ديدنم نيشش باز تر شد گفت:
مهمون نميخواي زنداداش..
كلمه ي زنداداش يه حس خوب پيدل كردم..
لبخندي زدم گفتم:
_حالا كه امدي
پشت چشمي نازك كرد گفت:
_دلتم بخواد
وارد سالن شد گفت: 1 2
_غذا رو اوردم
_زحمت كشيدي شامي درست كردم
يهو ظرف غذا رو گذاشت توي دستم گفت:
_بيا اينو تو بخور ،من شاميا رو مي خورم...
_فكر نكنم خوشمزه شده باشه هااا...
سري تكون داد وارد اشپزخونه شد
ميزو چيدم و ماهور با اشتها شروع به خوردن كرد گفت:
_واي عاليه....
romangram.com | @romangram_com