#احساس_اشتباهی_پارت_442

_ تو غلط كردي دنبال كار باشي ....
نگاه متعجبم رو بهش دوختم گفتم :
_ نميدونستم بايد اجازه مي گرفتم ... !
_ هه ... اجازه ؟! كي به يه ادم سابقه دار كار ميده ؟؟
با اين حرفش احساس كردم قلبم شكست و هزار تيكه شد
اما حرفش حقيقت بود و من به اينجاش فكر نكرده بودم ، 1 0
كه به ادم معمولي به سختي كار گير مياد ، چه برسه به مني كه پرونده دار
هستم .....
سكوتم رو كه ديد گفت :
_ از فردا مياي داروخونه ...
رفت سمت ماشينش كه گفتم :
_ اما من اونجا نميام .
راه رفته رو برگشت ، گفت :
_منم دلم نمي خواد هر روز نگاهم به نگاه قاتل پدرم بيوفته ،
اما چكار كنم دل رحمم و اجازه ميدم بياي سر كار ؛
تو كه نميخواي دستت جلوي اطرافيانت دراز باشه .....!
نگاهم رو به ماشينش دوختم كه هر لحظه دور تر مي شد .
وقتي ماشينش از ديدم محو شد . با گام هاي اروم به سمت خونه رفتم ...
در حياط و باز كردم وارد حياط شدم .
بدون هيچ سر و صداي سمت واحد خودم رفتم ...
در و باز كردم وارد سالن شدم ؛
مجله رو روي ميز پرت كردم حالم خوب نبود دلم گريه مي خواست .....
اما انقدر اشك ريخته بودم و سبك شده بودم كه حالا در برابر گريه
مقاومت مي كردم...! 1 1
تا شب ذهنم در گير حرفهاي غياث بود ؛

romangram.com | @romangram_com