#احساس_اشتباهی_پارت_441
با روشن شدن هوا آروم شدم و چشم هام گرم خواب شد.
نميدونم چقدر خوابيده بودم كه با احساس تشنگى از خواب بيدار شدم.
نور آفتاب تمام اتاق رو روشن كرده بود. از تخت پايين اومدم. هنوز بدنم
گرفته بود و احساس كسالت مى كردم.
وارد حموم شدم. دوشى گرفتم تا حالم بهتر بشه. آب كه به بدن خسته ام
خورد تمام سلول هام به فكر افتاد و احساس كردم كسالت از بدنم رفت.
صبحانه ى مختصرى خوردم. لباس پوشيده از خونه بيرون اومدم. هوا
كمى سرد بود.
بايد مجله مى خريدم و دنبال كار تو صفحه نيازمندى هاش ميگشتم.
از سوپرماركت سر كوچه مجله خريدم و قدم زنان سمت خونه اومدم.
با ديدن ماشين غياث كه با فاصله از در خونه زير درخت پارك بود تعجب
كردم و قلبم شروع به تپيدن كرد.
غياث اينجا چيكار مى كرد؟ فكر كنم از آينه منو ديد كه در سمت راننده باز 0 9
شد و غياث پياده شد.
بلوز خاكسترى با شلوار مشكى پوشيده بود و عينك دو يش رو روى موهاى
ژل زده اش گذاشته بود.
قدم هام يارى همكارى نمى كرد و انگار به زمين ميخ زده بودن پاهام رو.
توانم رو جمع كردم و قدمى برداشتم.
276_
اومد سمتم و روبه روم ايستاد .
كمي سرم رو بلند كردم تا حالت چهره اش رو واضح ببينم .
پوزخندي زد گفت :
_شنيدم دنبال كار مي كردي ؟!
مجله رو توي دستم فشردم با صداي كه سعي داشتم نلرزه لب زدم ،
_ بله درست شنيدي ....
romangram.com | @romangram_com