#احساس_اشتباهی_پارت_440
همين كه پام رو توى راهرو گذاشتم نفسم رو بيرون دادم. هواى خونه برام
خفه كننده بود.
با قدم هاى سنگين پله ها رو بالا رفتم. در خونه رو باز كردم. با بسته شدن
در زانوهام خم شد و روى زمين پشت در زانو زدم.
بغض داشت خفه ام مى كرد. اشك هام روى گونه هام جارى شدن. زانوهام
و بغل گرفتم و اشك ريختم.
تمام خاطراتم جلوى چشم هام مثل يه فيلم در حال نمايش بود.
از اينكه آيناز جلوى چشم هاى من دست دور بازوى غياث حلقه كرده بود و
بى پروا مى بوسيدش قلبم از درد و بغض فشرده ميشد.
زانوهام بى حس شده بود.
به ناچار از روى زمين بلند شدم و سمت اتاق خواب رفتم.
خسته بدن رنجورم رو روى تخت انداختم و توى خودم مچاله شدم. كم كم
چشم هام گرم شد.
دوباره كابوس اومده بود سراغم و چهره ى غرق در خون عمو بهم نزديك و
نزديك تر مى شد. با صداى بهم خوردن چيزى ترسيده از خواب پريدم.
باد پرده ى اتاق رو به بازى گرفته بود. ترسيده گوشه ى تخت مچاله شدم.
همه جا توى تاريكى فرو رفته بود. جرأت تكون خوردن نداشتم!
275_ 0 8
بالشت و بغل كردم. از ترس تمام تنم مى لرزيد و عرق سرد روى پيشونيم
نشسته بود.
با هر تكونى كه باد به پرده مى داد احساس ميكردم الان يه نفر وارد اتاق
ميشه. حس از دست و پام رفته بود و توانايى اينكه بلند شم و پنجره رو
ببندم نداشتم.
خيره به پنجره گوشه ى تختم كز كردم. انقدر نگاهم رو به پنجره دوختم تا
كم كم هوا روشن شد.
romangram.com | @romangram_com