#احساس_اشتباهی_پارت_439
قلبم زیر رو شد. سریع دستش و کشید.
میلی به غذا نداشتم و گرمی دست غیاث روی پوست دستم ذوق ذوق می
کرد.
حالم خوب نبود، دلم عجیب آغوش گرم غیاث رو می خواست.
هیچی از شام نفهمیدم، تمام حواسم به فاصله ی کمی که به غیاث داشتم
بود. 0 6
بعد از شام همه توی سالن جمع شدن. آیناز چسبیده به غیاث بود و اگر
کسی نمیدونست فکر می کرد که غیاث و آیناز زن و شوهر هستن.
دیگه تحمل نداشتم، از جام بلند شدم. عمه گفت:
- جایی میری؟
لبخندی زدم و گفتم:
- بیشتر از این مزاحمتون نمیشم.
غیاث سر بلند کرد و نگاهی بهم انداخت. ماهور گفت:
- تازه سر شبه!
- نه دیگه برم، از فردا میخوام دنبال کار برم.
274_
عمو متعجب گفت:
-مگه ميخواى برى دنبال كار؟
-بله، نميتونم همه اش خونه بمونم؛
عمو سرى تكون داد. از زن عمو تشكر كردم و ماهور و بوسيدم كه گفت:
-از فرداشب ميام پيشت.
لبخندى زدم.
-خيلى خوبه .. منتظرم.
زيرلب با غياث و آيناز هم خداحافظى كردم كه از هيچ كدومشون صدايى 0 7
نيومد. در آپارتمان عمو اينا رو باز كردم.
romangram.com | @romangram_com