#احساس_اشتباهی_پارت_438

چيزي توي دلم خالي شد و احساس كردم خون با سرعت زياد به سمت
گونه هام هجوم اوردن.
با صداي زن عمو به خودم امدم و نگاهم رو از غياث گرفتم
_خيلي خوش امدين بفرمائين
با تعارف زن عمو روي مبل تك نقره ای نشستم
273_
با دیدن غیاث و آیناز که کنار هم نشستن نفسم ‌گرفت و احساس خفگی
بهم دست داد. ناخودآگاه دستم مشت شد.
نگاه عمو لحظه ای بهم افتاد، لبخند دلگرم کننده ای زد و منم لبخند پر از
استرسی زدم.
زن عمو گفت:
- بفرما سر میز شام. 0 5
آیناز با صدای نازکش گفت:
- وای زندایی جون بد موقع مزاحم شدیم.
- نه عزیزم این چه حرفیه بفرمایین.
ماهور اومد سمتم و گفت:
- بریم ساینا جون
از روی مبل بلند شدم و همراه ماهور سمت میز شام رفتیم.
از شانس بدم، صندلی کنار غیاث خالی بود و ماهور هم از خدا خواسته
فقط به اون سمت هولم داد.
روی صندلی نشستم که بوی عطر غیاث پیچید توی دماغم. نفس عمیقی
کشیدم که عطرش وارد تمام سلول های بدنم شد.
خواستم ظرف غذا رو بردارم که هم زمان غیاث هم دستش سمت ظرف
غذا رفت.
لحظه ای دستش روی دستم قرار گرفت. گرمی دستش که به دستم خورد

romangram.com | @romangram_com