#احساس_اشتباهی_پارت_437

_ماهور گفت :كيه يعني؟
_دختر بابا درو باز كنی مي فهمي كيه
ماهور رفت سمت ايفون
_كيه ؟
و دكمه رو زد
برگشت گفت:بابايي اينازه با آق داداش جديدم
با اوردن اسم غياث چيزي توي دلم تكون خورد، و استرس گرفتم
عمو امد كنارم گفت :
_اروم باش عزيزم
_شما گفتين بيان؟
_نه نميدونم چطور شده غياث اينورا امده
ماهور در ورودي سالن باز كرد
صدای حرف زدن غياث و ايناز امد.
ماهور گفت: چي شده افتخار دادين و اينورا امدين ؟
صداي نازک آيناز خط كشيد روي اعصابم
_من اصرار كردم غياث بيارتم اينجا دلم براي دايي تنگ شده بود
سر جام ايستاده بودم. توانايي تكون خوردن نداشتم و قلبم تند و بي وقفه
مي زد. 0 4
ايناز و غياث با ديدنم هر دو شوكه شدن غياث اخمي كرد.
ايناز با كنايه گفت: توام اينجايي؟
موقعيت بدي بود. دلم اين روياروي رو نميخواست نميدونستم چيكار كنم .
عمو رفت سمت ايناز گفت: از اينورا دايي جان؟
ايناز خودشو بغل عمو انداخت
قلبم سنگين خودشو به سينه ام مي كوفت
سر بلند كردم و نگاهم به نگاه غياث گره خورد .

romangram.com | @romangram_com