#احساس_اشتباهی_پارت_435
لحظه اى نگذشته بود كه در باز شد و دخترى با چهره ى خندون تو
چهارچوب در نمايان شد.
لبخندى زدم كه لبخند دندون نمايى زد گفت:
-سلام همسايه ى جديد!
271 _
لبخندى زدم.
-سلام.
دستشو سمتم دراز كرد گفت:
-خوش اومدى عزيزم. من ماهورم.
دستمو توى دستش گذاشتم كه به گرمى فشرد.
-منم ساينام.
-بيا تو عزيزم. بابا خيلى ازت تعريف مى كرد.
وارد خونه شدم. از راهروى كوچكى رد شديم و به سالن بزرگ و شيكى 0 1
رسيديم. عمو و خانمش با ديدنم اومدن سمتم.
نگاهى به طهورا، مادر ماهور انداختم. زنى زيبا و خوش چهره. گونه ام رو
به گرمى بوسيد گفت:
-تو دختر كاتياى خودمونى.
لبخندى زدم و با تعارف عمو و خانمش روى مبل نشستم.
زن عمو مسيحا چاى و شيرينى آورد. ماهور كنارم نشست گفت:
-خوب از خودت بگو عزيزم.
نگاهى به عمو و بعد به ماهور انداختم. عمو اخم مصنوعى كرد گفت:
-ماهور اذيت نكن.
-ِا بابايى ... من كى اذيت كردم؟ فقط ميخوام با ساينا جون بيشتر آشنا
بشم.
لبخندى زدم گفتم:
romangram.com | @romangram_com