#احساس_اشتباهی_پارت_434
-استراحت كن اما شب خونه ى ما دعوتى.
270_ 9 9
-اما ...
-اما و اگر نداريم. طهورا و ماهور دلشون ميخواد تو رو ببينن.
متعجب به عمو نگاه كردم. انگار معنى نگاهم رو فهميد كه خنديد گفت:
-طهورا همسرمه و ماهورم كه وروجك بابا. شب منتظريم.
و در سالن و بست و رفت. چرخى توى سالن زدم. خونه آرامش خاصى
داشت.
سمت اتاق ها رفتم. در اولين اتاق و باز كردم.
اتاقى كوچك كه انگار براى مطالعه بود. در اتاق كناريش رو باز كردم.
اولين چيزى كه نظرم رو جلب كرد پنجره ى بزرگ اتاق بود كه پرده ى حرير
زيبايى نصب بود و يه تخت دو نفره وسط اتاق بود.
با ديدن تخت لبخند تلخى روى لب هام نشست.
سمت پنجره رفتم و پرده رو كنار زدم اما با ديدن در كشوئى اتاق لبخندى
روى لبم نشست.
در و كشيدم. نگاهم به تراس كوچيكى كه رو به حياط قرار داشت افتاد.
لبخندى روى لبم نشست و پا توى تراس گذاشتم. نسيم خنكى وزيد.
چشم هامو بستم و نفس عميقى كشيدم.
بايد زندگى جديدم رو شروع مى كردم.
تا غروب كل خونه رو زير و رو كردم. همه چى عالى بود. 0 0
سمت حموم رفتم و يه دوش گرفتم. لباس مناسبى پوشيدم. آرايشى كردم.
كليد در آپارتمان رو از رو جا كليدى برداشتم و در و بستم.
پله ها رو آروم پايين اومدم. پشت در عمو ايستادم. كمى استرس داشتم از
رويارويى با دختر و همسر عمو.
نفسى كشيدم و زنگ آپارتمان رو زدم.
romangram.com | @romangram_com