#احساس_اشتباهی_پارت_433
-اينجا خونه ى ماست. سمت پله ها رفت. پشت سر عمو راه افتادم.
بعد از طى كردن چند تا پله كنار در چوبى قهوه اى رنگى ايستاد و با كليد
توى دستش در رو باز كرد.
-بفرما تو.
با ترديد وارد خونه شدم.
-اينجا هم خونه ى شماست.
نگاهى به سالن نسبتً ا بزرگ رو به روم انداختم.
يه سالن ال بزرگ كه سمت راستش يه آشپزخونه با نماى زيبا قرار داشت و
سمت چپش راهروى كوچكى كه به دو تا در اتاق ختم مى شد. 9 8
پنجره ى بزرگ سالن باعث شده بود تا خونه از نور كافى برخوردار باشه.
چيدمان خونه امروزى و لوكس بود.
چرخيدم و رو به روى عمو قرار گرفتم.
-خونه ى دنج و زيبائى هست. ممنونم.
-خوشحالم كه پسنديدى. همه چى تو خونه هست، نيازى نيست چيزى
بخرى.
-شما خيلى مهربونين.
عمو اخمى كرد گفت:
-تو عروسمى پس وظيفه ام هست.
-راستى من لباسام ...
-همشون رو غياث آورده. ماهور لباس هاتو توى كمدت چيده.
-ماهور؟
-آره، دخترم. حتمً ا با هم آشناتون مى كنم. دختر خوبيه، اميدوارم هم
صحبت خوبى برات باشه.
-حتماً.
عمو رفت سمت در آپارتمان گفت:
romangram.com | @romangram_com