#احساس_اشتباهی_پارت_432
-سلام دخترم.
در جلو رو برام باز كرد. روى صندلى نشستم.
عمو ماشين رو دور زد و سوار شد. ماشين و روشن كرد گفت:
-بهترين تصميم رو گرفتى عزيزم.
-اما اينطورى مزاحم شمام.
-تو مزاحمتى براى ما ندارى.
تو واحد خودت هستى.
-اما من وسيله ندارم!
-خونه مبله است. اميدوارم از دكورش خوشت بياد.
ديگه حرفى نزديم. نگاهم رو به خيابونهاى شلوغ دوختم. عمو ماشين و تو
كوچه ى بزرگى نگهداشت گفت:
-اينم از خونه ى ما.
از ماشين پياده شدم. نگاهى به خونه كه آجر نماى قرمزى داشت دوختم.
عمو در حياط و باز كرد گفت:
-بفرما عزيزم.
قدمى برداشتم و ... 9 7
269_
نگاهى به حياط كوچك رو به روم انداختم. يه حياط كوچك و جمع و جور
و يه باغچه گوشه ى حياط. سر بلند كردم.
نگاهم به خونه ى دو طبقه اى افتاد كه نماى آجريش زيباش كرده بود.
عمو دستشو پشت كمرم گذاشت گفت:
-طبقه ى بالا رو برات آماده كرديم. اميدوارم توش راحت باشى.
لبخندى از روى ناچارى زدم گفتم:
-لطف كردين. خيلى هم عاليه.
با هم به سمت خونه رفتيم. سه پله رو بالا رفتيم كه به در چوبى رسيديم.
romangram.com | @romangram_com