#احساس_اشتباهی_پارت_431

-غياث مياد دنبالت؟
لحظه اى هول كردم. چى بايد مى گفتم؟
-نه، عمو مياد. كمى كار داره خودش.
مامان بابا نگاهى بهم انداختن اما حرفى نزدن. از روى صندلى بلند شدم. 9 5
-من برم آماده بشم.
و سمت اتاقم رفتم و لباسامو پوشيدم. گوشيم زنگ خورد. عمو بود. آماده
از در اتاق بيرون اومدم.
-عمو اومده دنبالم.
بابا گفت:
-ميگفتى مى اومد بالا.
-نه ديگه كار داره.
مامان گونه ام رو بوسيد.
-مراقب خودت باش. سر بزنى.
-چشم حتمً ا. شما هم حتماً بياين.
-باشه عزيزم.
با مامان بابا خداحافظى كردم و كفشام رو پوشيدم. سوار آسانسور شدم.
به بدنه ى فلزى آسانسور تكيه دادم.
به نظرم بهترين تصميم رو گرفته بودم. دلم مى خواست راجب گذشته
بيشتر بدونم.
اينكه كاتيا توى گذشته چه اتفاقاتى براش افتاده و چرا من و به عنوان
دختر مريم به خانواده ام دادن؟
آهى كشيدم و از آسانسور بيرون اومدم. عزيز و بقيه هنوز نمى دونستن
من دختر مريم نيستم. 9 6
عمو كنار ماشين منتظرم بود. رفتم جلو:
-سلام.

romangram.com | @romangram_com