#احساس_اشتباهی_پارت_430

تمام اتفاقات امروز مثل يه فيلم از جلوى چشم هام رد ميشد. نمى تونستم
خونه ى بابا اينا بمونم.
حال و حوصله ى شلوغى رو نداشتم. دلم براى مدتى تنهائى مى خواست.
گوشيم رو از روى عسلى كنار تخت برداشتم و شماره ى عمو رو پيدا كردم.
ديروقت بود. پيامى نوشتم و sendرو زدم.
نگاهى به محتواى پيام انداختم.
"سلام. من موافقم تا خونه ى شما زندگى كنم فقط كسى از اين موضوع
چيزى نفهمه".
گوشى رو خاموش كردم. درسته روزهاى شايد بدتر از الانم منتظرم بود اما
تكليفم روشن ميشد.
صبح زودتر از هميشه بيدار شدم. دوشى گرفتم. دستى به اتاق كشيدم. 9 4
چيزى براى بردن نداشتم. صبحانه رو با مامان اينا خوردم.
مامان نگاهى بهم انداخت گفت:
-چيزى شده ساينا؟
لبخندى زدم گفتم:
-حقيقتش غياث خواسته برگردم.
مامان چشمهاش برقى زد گفت:
-واقعا؟
از اينكه داشتم دروغ مى گفتم از دست خودم ناراحت بودم اما چاره ى
ديگه اى نداشتم.
بابا دستى به موهام كشيد گفت:
-خدا رو شكر دخترم. اينجا خونه ى خودته اما مى ديدم خوشحال نيستى.
دلت خونه و زندگيت رو ميخواد.
268_
-ممنون بابا كه دركم مى كنيد.

romangram.com | @romangram_com