#احساس_اشتباهی_پارت_429
مى كرد.
بابا بلند شد تا بريم. بلند شدم و از عزيز و بقيه خداحافظى كردم سمت در
رفتم كه پرهام گفت:
-ساينا.
ايستادم. پرهام اومد سمتم و تو دو قدميم ايستاد. منتظر نگاهش كردم كه
گفت:
-از وقتى اومدى غياث رو نمى بينم، اتفاقى افتاده؟
-نه، چه اتفاقى؟
-پس چرا نيست؟
-كمى كار داره. البته قراره فردا بياد دنبالم و بريم خونه.
پرهام نگاه خيره اى بهم انداخت. هول كردم و سرم و پايين انداختم.
-چرا احساس مى كنم دارى دروغ ميگى؟!
سريع سرم و بلند كردم. اخمى كردم گفتم:
-نيازى به دروغ گفتن نيست.
267_
شونه اى بالا داد و راهشو كج كرد. نگاهى به رفتنش انداختم. 9 3
نفسم رو سنگين بيرون دادم. ميدونستم اينطورى نميتونم دووم بيارم.
گاهى عجيب دلم تنهايى مى خواست.
بدترين حس دنيا حسادت كردن به نزديكان خودت باشه و بشينى حسرت
بخورى چرا قسمتم اين شد... چرا زندگيم خراب شد؟؟
اما افسوس به هيچ نتيجه اى نميتونى برسى.
بابا اومد و سوار ماشين شديم. فكرم خيلى درگير بود. چه راهى درسته و
چيكار كنم؟
خسته وارد اتاق شدم. بدون روشن كردن لامپم مانتومو درآوردم و روى
تخت دراز كشيدم. دستمو روى پيشونيم گذاشتم و چشم هامو بستم.
romangram.com | @romangram_com