#احساس_اشتباهی_پارت_428
266_
صداى هلنا اومد.
-چه خبره كنار در؟ بياين تو ديگه ...
وارد حياط عزيز شدم. نگاهى به حياط انداختم و ياد خاطرات بچگيمون
افتادم. 9 1
با اينكه هوا سرد بود اما عزيز حوض رو پر از آب كرده بود و همه روى
تخت توى حياط نشسته بودن.
بچه ها داشتن توپ بازى مى كردن. با همه سلام و احوالپرسى كردم. كنار
عزيز روى تخت نشستم.
هلنا گفت:
-ساينا برو وسط ببينم.
-نه.
-چى چى و نه؟ من كه بار شيشه دارم.
خنديدم و آروم به بازوش زدم.
-چه خودشو تحويل مى گيره!
ريز خنديد. يهو چهره اش جدى شد. گفت:
-ساينا از غياث چه خبر؟ اصلا نيست!
واقعً ا نميدونستم چى بگم؟ چه حرفى بزنم؟ دلم نميخواست بگم غياث منو
نخواسته. از اينكه اطرافيانم بهم ترحم كنن بيزار بودم.
-بخاطر اين اتفاقات كمى ناراحته اما درست ميشه.
هلنا لبخندى زد گفت:
-خيلى خوبه ... همه اش مى ترسيدم نكنه جدا بشين.
-نه بابا جدائى چيه؟ 9 2
هلنا سرى تكون داد. دلم خون بود. هلنا از دلم چه خبر داشت؟
تا دير وقت خونه ى عزيز مونديم. نگاههاى معنا دار و سنگين پرهام اذيتم
romangram.com | @romangram_com