#احساس_اشتباهی_پارت_427

با صدای مامان از جام بلند شدم،مامان در اتاقو باز کرد:
_پاشو عزیزم بابا منتظره.
دلم میخواست بگم .میتونم نرم؟اما میدونستم مامان ناراحت میشه و
فکرش همه اش پیش منه.
لبخندی زدم:
_الان اماده میشم.
مامان از اتاق بیرون رفت...
نگاهی به لباسام انداختم و فقط کمی به صورتم رسیدم و با همون لباسا از
اتاق بیرون اومدم.
همراه مامان و بابا سمت خونه عزیز رفتیم.
تو راه مامان راجب ازدواج سامان و هیوا با بابا صحبت میکرد اینکه هرچه
زودتر مراسم رو بگیرن. 9 0
نگاهم رو به سیاهی شب دوختم.
بابا ماشین رو کنارخونه عزیز پارک کرد و پیاده شدیم.
مامان زنگ و زد،صدای خنده بچه ها به گوش میرسید مثل اینکه زودتر از
ما رسیده بودند.
سامان درو باز کرد گفت:
_دیر کردید.
_بابات دیر اومد.
سامان خندید گفت:
_گفتم به ساینا باشه از همه اول میاد،یادته قدیما اولین نفر تو بودی؟؟
چه سخته تظاهر به خوشی کردن،تظاهر به اینکه حالت خوبه و هیچ
مشکلی نداری.
لبخندی زدم و گفتم:
_این یه بارو شما برنده شدین......

romangram.com | @romangram_com