#احساس_اشتباهی_پارت_425
پوزخندى زد گفت:
-خيالات دخترونه نكن. تو يه قاتل هستى و يه زن مطلقه ميشى. فكر كردى
چقدر شانس براى يه زندگى جديد دارى و با چه مردى ميتونى ازدواج كنى
؟
يا نكنه منتظرى پرهام بگيرتت؟!
سرى تكون داد و ادامه داد: 8 7
-دخترك ساده، من دارم بهت لطف ميكنم. اينطورى يه زن شوهر دار هستى.
از روى صندلى بلند شدم. با سردترين صداى ممكن گفت:
-بهتره فكرات رو بكنى و بهم خبر بدى.
-خوبه.
-فقط زودتر.
حرفى نزدم و از كافى شاپ بيرون اومدم اما تمام وجودم درد ميكرد. درد
حقارت ... درد حرفهاى تلخ غياث ...
بغضم سر باز كرد و گونه هام خيس شد. راهم رو به سمت پياده رو كج
كردم. سرم رو پايين انداختم.
تمام حرف هاى غياث توى سرم بالا و پايين ميشد. تصميم گيرى سختى
بود.
با احساس خستگى توى پاهام به خودم اومدم و ماشين گرفتم. به خونه
برگشتم.
در واحدمون رو باز كردم. مامان با ديدنم لبخندى زد و اومد سمتم. گفت:
-خوش گذشت؟
-ممنون. خوب بود. ميرم لباس عوض كنم. عزيز نيست؟
-رفت خونه اش. ميدنى آخر هفته است و امشب همه خونه ى عزيز جمع
هستن.
آهى كشيدم. به اينجاش فكر نكرده بودم. وارد اتاق شدم و عصبى كيفم رو 8 8
romangram.com | @romangram_com