#احساس_اشتباهی_پارت_424

موند كه هيچ حلقه اى نبود.
ناخودآگاه دست راستم حلقه ى دست چپم رو لمس كرد. بغض نشست
توى گلوم.
سر بلند كردم. لحظه اى هر دو نگاهمون خيره ى هم شد.
غياث چشم ازم گرفت گفت:
-مى شنوم.
متعجب نگاهش كردم گفتم:
-قرار بود تو حرف بزنى.
گوشه ى ابروش رو خاروند و اخم هاش توى هم رفت.
گارسون سفارشات و روى ميز چيد رفت.
غياث دستى دور فنجونش كشيد گفت: 8 6
-من فكرامو كردم، اينكه نمى تونم با قاتل كسى كه از بچگى منو بزرگ كرده
زندگى كنم.
دستم مشت شد. لب زدم:
-اما من نمى خواستم اينطورى بشه.
كف دستش و سمتم گرفت گفت:
-نمى خوام راجب اون روزا حرف بزنم. تو مى تونى به همه بگى ما زن و
شوهر هستيم اما من پى زندگى خودم ميرم و يه چيزه ديگه ...
اينكه دلم نميخواد با تو زير يك سقف باشم. با پدر صحبت كردم. گفت
خونه اش دو طبقه است و اگر تو بخواى مى تونى تو يكى از طبقه هاش
زندگى كنى. اينطورى تنهام نيستى.
نگاهش كردم. باورم نمى شد انقدر خونسرد راجب زندگى من داره حرف
ميزنه!
-بايد فكرام و كنم، شايد درخواست طلاق دادم.
264_

romangram.com | @romangram_com