#احساس_اشتباهی_پارت_423

-ميام دنبالت.
و فشارى به بازوم آورد. لبخند پر از استرسى زدم. رو كرد به غياث گفت:
-تند نرو.
غياث حرفى نزد. عمو سوار ماشين شد رفت. نگاهم به رفتن عمو بود كه
غياث گفت:
-تشريف نمياريد؟
از خيابون چشم گرفتم.
263_
صداش سرد و پر از تحكم بود. در كافى شاپ رو باز كرد كه صداى زنگ سر
در كافى شاپ به صدا دراومد.
نگاهى به كافى شاپ دنج و خلوت انداختم.
غياث سمت دنج ترين ميز و صندلى كه كنار پنجره بود رفت. از دنبالش
رفتم و روى صندلى رو به روش نشستم.
گارسون اومد سمتمون گفت:
-سلام. چى ميل دارين؟
غياث سؤالى نگاهم كرد.
لب زدم:
-قهوه بدون شكر. 8 5
گارسون سرى تكون داد.
-شما چى؟
-غياث گفت:
-كاپوچينو با كيك.
گارسون سفارشات و گرفت و رفت. غياث عينك و كيف پول رو روى ميز
گذاشت.
نگاهم به انگشتهاى دست چپش كشيده شد و روى انگشت حلقه اش ثابت

romangram.com | @romangram_com