#احساس_اشتباهی_پارت_422
از ساختمان بيرون اومديم. نگاهم به ماشين غياث افتاد. با ديدن غياث
قلبم شروع به تند زدن كرد.
دستم و مشت كردم. پشت فرمون نشسته بود و عينك دوديش روى چشم
هاش بود.
عمو دستش و پشت كمرم گذاشت گفت:
-استرس نداشته باش. تو كار اشتباهى نكردى كه بخواى عذاب وجدان 8 3
داشته باشى.
سر بلند كردم و لبخندى زدم. جوابم رو با لبخند دلگرم كننده اى داد. هر دو
سمت ماشين رفتيم.
عمو در جلو رو باز كرد. در عقب رو باز كردم و روى صندلى نشستم.
غياث از توى آينه نگاهى بهم انداخت. كمى هول كردم و قلبم شروع به
تپيدن كرد.
-سلام.
سرى تكون داد و ماشين رو روشن كرد. نگاهم رو از شيشه ى ماشين به
بيرون دوختم.
بوى عطر غياث تمام مشامم رو پر كرده بود.
سكوت ماشين آزاردهنده بود. با بند كيفم شروع به بازى كردم. بعد از
مسافتى ماشين كنار كافى شاپى ايستاد.
نگاهى به كافى شاپ انداختم. پوزخندى به خيالات خامم زدم. اينكه قراره
به خونمون بريم خيلى خواسته ى زيادى بود.
از ماشين پياده شدم. عمو و غياث هم پياده شدن. عمو رو كرد بهم گفت:
-يه ساعت ديگه ميام دنبالت همين جا.
سرى تكون دادم.
-ممنون زحمت نكشيد. خودم ميرم.
عمو اخمى كرد گفت: 8 4
romangram.com | @romangram_com