#احساس_اشتباهی_پارت_421

-تصميمش براى ادامه ى زندگيمون چيه؟
-منم نميدونم. فقط گفت باهات يه قرار بذارم و صحبت هاتون رو بكنيد.
سربلند كردم.
-كى؟
-الان تو ماشينه.
با اين حرف عمو چيزى ته دلم تكون خورد.
-چرا بالا نيومد؟
-چيزى به من نگفت. اگه حرفى دارى بريم يه جايى و حرفاتون رو بزنيد.
از جام بلند شدم.
-باشه ميرم آماده بشم.
-منتظرم.
سمت اتاق رفتم. گيج بودم و نمى دونستم چى بپوشم. دلم مى خواست 8 2
تميز و خوش پوش باشم.
در كمد و باز كردم. نگاهى به لباسهام انداختم. مانتوى سبز پائيزه ى
كوتاهى چشم رو گرفت.
مانتو رو همراه با شلوار مشكى پوشيدم. روسرى ساتن كه طرح هايى از
سبز توش كار شده بود و سرم كردم.
آرايش ملايمى انجام دادم و كيفم رو برداشتم. از اتاق بيرون اومدم.
عمو نگاه تحسين آميزى بهم انداخت.
از نگاه عمو دلم قرص شد كه ظاهرم براى ملاقات مناسبه.
262_
با مامان تماس گرفتم و اطلاع دادم همراه عمو ميرم.
با عمو سوار آسانسور شديم. كمى استرس داشتم.
از رو به رويى با غياث مى ترسيدم. از اينكه قراره چه برخوردى داشته
باشه؟!

romangram.com | @romangram_com