#احساس_اشتباهی_پارت_420

261 _
-خوبم. شما خوبين؟
-خوبم عزيزم.
-بفرمايين.
همراه عمو وارد آپارتمان شدم. مامان و عزيز با عمو سلام احوالپرسى
كردن. كنار عمو روى مبل نشستم.
عزيز بلند شد گفت سرى به خونه ى عمو ميزنه. مامان هم همراه عزيز
رفت.
ميدونستم بخاطر راحتى من و عمو رفتن. با رفتن مامان و عزيز، عمو
نگاهى به خونه انداخت گفت:
-آپارتمان قشنگى دارن. حس زندگى داره.
لبخندى زدم.
-بله درسته.
عمو نگاهش چرخيد و روى صورتم ثابت موند. گفت:
-خودت چطورى؟
نفسى كشيدم.
-نه خوبم نه بد. به نظرتون ميتونم خوب باشم؟ زندگيم خراب شد ... يه
آدم كشتم.
عمو دستمو توى دستش گرفت گفت: 8 1
-نبايد به گذشته و چيزهاى آزار دهنده فكر كنى. به الانت فكر كن كه آزادى
و همه دوستت دارن.
-شما از غياث خبر دارين؟
عمو مكثى كرد گفت:
-خوبه.
سرم و پائين انداختم گفتم:

romangram.com | @romangram_com