#احساس_اشتباهی_پارت_419
خسته شده بودم ؛
که کم کم همه رفتنو فقط عزیز موند .
کمی با عزیز صحبت کردم .
خسته وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم .
نگاهم رو به سقف اتاق دوختم .
باید فکری میکردم .
واقعا نمیتونستم دیگه اینجا بمونم .
با اینکه تک تکشون رو دوست داشتم ، اما دلم نمیخواست 7 9
با هر بار دیدن خوشبختیشون حسادت تو قلبم جوانه بزنه ... !
باید با عمو صحبت میکردم .
هیچ آدرسی از عمو نداشتم .
کجا باید سراغ عمو رو میگرفتم ؟!
با ذهنی خسته و درگیر چشم هام گرم شد .
صبح با کسلی بیدار شدم و صبحانه رو کنار مامان اینا خوردیم .
نزدیکی های ظهر بود که صدای آیفون بلند شد .
سوالی مامان و نگاه کردم که گفت :
_ کیه ؟؟؟
از جام بلند شوم و آیفونو برداشتم .
نگاهم به چهره ی مهربون عمو مسیحا افتاد .
دکمه رو زدم .
گفتم : _ مامان عمو مسیحاست .
_ درو باز کن ...
در آپارتمان و باز کردم و عمو از آسانسور با دست گلی خارج شد .
با دیدنم لبخندی زد گفت : _ عروس گلم چطوره ؟؟؟
و پیشونیم رو گرم بوسید .... 8 0
romangram.com | @romangram_com