#احساس_اشتباهی_پارت_418
فشاری به دستم آورد و ازم فاصله گرفت .
با رهام و بقیه احوال پرسی کردم .
همه دورهم نشستیم و هر کسی یه چیزی می گفت تا من و خوشحال کنن .
میدونستم مامان و بابا هنوز به بقیه نگفتن که من دختر مریم نیستم ،
نگاهی به سامان و هیوا که کنار هم نشسته بودن انداختم و نگاهم چرخید
روی
رهام و هلنا موند حسرت تو دلم جوانه زد ...
260_
از جام بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم .
حالم خوب نبود .
دلم میخواشت تنها نبودم و غیاث بود و برای منم عاشقانه خرج میکرد .
کمی آب خوردم تا حالم بهتر بشه و قلبم آروم بگیره .
چرخیدم برم بیرون که سینه به سینه ی پرهام شدم .
_ چیزی میخوای ؟
نگاهم کرد گفت : _ حالت خوبه ؟! 7 8
لبخندی زدم _ بله خوبم ....!
سری تکون داد .
مردد ایستاده بودم .
_ میشه رد بشم ؟؟
گیج نگاهم کرد گفت :
_ چیزی گفتی ؟
_ میخوام رد شم ...!
کنار دراشپزخونه ایستاد بود .
تکونی خورد از کنارش رد شدم و پیش بقیه برگشتم .
تا دیر وقت همه بودن .
romangram.com | @romangram_com