#احساس_اشتباهی_پارت_417

دستاشو دورم حلقه کرد گفت : _ خوشکلم چطوره ؟؟؟؟
_ الان تو بغلت خوبم عزیزم .
شونه های عزیز لرزید .
فهمیدم که داره گریه میکنه . 7 6
از بغل عزیز فاصله گرفتم .
نگاهی به چهره ی مهربونش انداختم .
چشم هام پر از اشک شد .
عزیز دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و پیشونیم رو بوسید گفت :
_ خداروشکر ... !
لبخندی زدم و گونه ی سفیدش رو بوشیدم گفتم : _ عزیز هنوز تنهایی ؟
_ هی عزیز ، پیریو تنهایی دیگه !
_ واه عزیز چرا شوهر نکردی ؟!
عزیز خندید که گفتم :
_ ای عزیز ناقلا خوشت اومد ؟؟؟
عزیز استغفرالله ای گفت .
با صدای عمو از عزیز فاصله گرفتم .
_ مارو هم تحویل بگیرید .
سمت عمو رفتم و با مهربونی بغلم کرد .
با زن عمو رو بوسی کردم .
عمه اومد سمتم و محکم بغلم کرد ؛
قربون صدقه ام رفت .
نگاهم به پرهام افتاد که پشت عمه ایستاده بود . 7 7
کمی هول کردم و زیر لب سلامی دادم که دستشو دراز کرد گفت :
_ خیلی خوشحالم که بالاخره تونستی برگردی ... !
به ناچار دستمو توی دستش گذاشتم .

romangram.com | @romangram_com