#احساس_اشتباهی_پارت_416

دستمو روى آينه گذاشتم لب زدم:
-ديگه نمى كشم، حالم خوب نيست.
دست و صورتم رو شستم و از سرويس بهداشتى بيرون اومدم.
مامان با ديدنم لبخندى زد گفت:
-بيا يه چيز بخور عزيزم كه قراره همه بيان اينجا.
لبخندى زدم.
-چشم.
اما دوست نداشتم كسى رو ببينم. ديگه مثل قديم از دور هم بودن
خوشحال نبودم.
هلنا اومد كنارم و از هر درى صحبت كرد.
از قديم ها، از خوبى هاى رهام و از اينكه قراره به زور براى پرهام زن 7 5
بگيرن.
فقط با لبخند به حرفهاش گوش ميكردم.
-ساينا برو آماده شو مامان.
نگاهى به مامان انداختم. انگار مامان حالم رو فهميده بود. از جام بلند
شدم سمت اتاق رفتم.
تونيك كوتاهى تا زير باسن همراه ساپورت پوشيدم. موهامو بالاى سرم
جمع كردم و كمى آرايش كردم.
با صداى زنگ آپارتمان از اتاق بيرون اومدم.
259_
مامان در آپارتمانو باز کردو قامت تپلو مهربون عزیز نمایان شد
و پشت سرش بقیه .
با دیدن عزیز پر کشیدم طرفش .
دستاشو باز کرد که چادرش از سرش افتاد .
خزیدم توی بغل پر از مهر عزیز .

romangram.com | @romangram_com