#احساس_اشتباهی_پارت_415

-به، هلى خانوم. ميبينم آقا رهام بهت ساخته. تپل شديا!!
گونه هاش گل انداخت گفت:
-فعلا ً كه بچه اش ساخته!
-چى؟؟ تو چى گفتى؟؟ واى خداى من ... نكنه باردارى؟؟!!
هلنا با ذوق سرى تكون داد. از جام بلند شدم و خنديدم گفتم:
-مباركه ... مباركه
258_
-اووم ... براى من كه زود بود اما رهام خيلى اصرار داشت كه يه بچه
بياريم.
لبخندم رو حفظ كردم گفتم:
-خيلى خوبه، انشاالله قدمش خير باشه.
هلنا نگاهم كرد گفت:
-انشاالله روز تو و غياث.
لبخندم جمع شد و نگاهم پر از حسرت.
-بريم من گرسنمه.
-بريم.
همراه هلنا از اتاق بيرون اومديم. مستقيم سمت سرويس بهداشتى رفتم و 7 4
در و بستم و پشت به در تكيه دادم.
دستمو روى گلوم گذاشتم. بغض داشت خفه ام مى كرد.
خيلى بده كه آدم گاهى به نزديك ترين كس هاى خودشم حسودى كنه و من
امروز به هلنا حسوديم شد.
به عشق خودش و رهام، به بچه ى تو راهيش.
شير آب و باز كردم و دستامو پر از آب كردم و پاشيدم تو صورتم. نگاهم و
به آيينه دوختم و گرمى اشکم رو لا به لاى قطرات آب روی گونه ام
احساس كردم.

romangram.com | @romangram_com