#احساس_اشتباهی_پارت_414

-هیس آروم باش. همه چيز تموم شده.
-نه نشده مامان، اون مرده كه زخمى شده بود اون زنده است. اگه بياد
سراغم چى؟
-نمياد ساينا، نمياد عزيزم.
سرم و روى پاى مامان گذاشتم. دست مامان لاى موهام لغزيد. چشم هام و 7 2
بستم و قطره اشكى از گوشه ى چشم روى پاى مامان چكيد.
كى اين كابوس ها مى خواستن تموم بشن؟ كى راحت مى شدم؟
چشم هام گرم خواب شد. با بوسه اى كه روى گونه ام نشست چشم باز
كردم.
لحظه اى شوكه به دخترى كه كنارم روى تخت نشسته بود خيره شدم اما
وقتى مغزم فعال و چهره ى خندان هلنا جلوى چشم هام نمایان شد لبخندى
زدم گفتم:
-هلى
يهو هلنا سفت بغلم كرد گفت:
-ساينى، ساينى من كجا بودى تو دورت بگردم؟
هر دو خيره ى هم شديم. چشم هاش پر از اشك شد گفت:
-نميدونى چقدر برات دعا كردم. براى سلامتيت، براى بى گناهيت.
-همين دعاهاى شماها بود كه نجات پيدا كردم.
-دلم طاقت نياورد، همين كه مامان گفت ميخواستم بيام اما اجازه
ندادن.گفتن خسته ای
اما دیگه نتونستم طاقت بیارم و اومدم.
-كار خوبى كردى.
-پاشو تنبل ببينم چقدر مى خوابى؟
و خودش از روى تخت بلند شد. نگاهى بهش انداختم. كمى تپل تر شده 7 3
بود.

romangram.com | @romangram_com