#احساس_اشتباهی_پارت_413

دستاشو دورم حلقه كرد. سرم و روى سينه ى مردونه اش گذاشتم.
-خواهرى خودم چطوره؟
-الان كه پيش شمام خوبم ... خيلى خوب.
-فداى تو بشم. خيلى سخت گذشت بهت ميدونم.
-نميخوام راجع بهش حرف بزنيم.
-باشه.
سر ميز بابا هم اومد و بعد از مدت ها يه شام دور خانواده ام خوردم.
واقعا خوشحال بودم كه كنار خانواده ام هستم.
ساعت از ١٢گذشته بود كه وارد اتاقم شدم.
تمام برق ها خاموش بود. لحظه اى ترس نشست توى دلم و دوباره صحنه
ى مرگ تيمسار جلوى چشم هام زنده شد. 7 1
توى تخت خزيدم و پتو رو روى سرم كشيدم. چشم هام و بستم. شروع به
خيالبافى كردم تا ياد اون روز نيوفتم.
كمى موفق شدم و خوابم برد اما با ديدن كابوس هميشگيم شروع به جيغ
زدن كردم.
با نشستن دستى روى شونه ام فريادى كشيدم و چشم هام و باز كردم.
گنگ و شوكه نگاهى به اطرافم انداختم.
عرقى روى صورتم نشسته بود. صداى نگران مامان پيچيد توى گوشم.
257_
-ساينا، حالت خوبه؟
خودمو انداختم تو آغوش گرم مامان هق زدم. مامان محكم بغلم كرد و
كنار گوشم لب زد:
-آروم باش عزيزم، داشتى كابوس مى ديدى.
-مامان من مى ترسم ... من نميخواستم اينطورى شه ... من نميخواستم
بكشم.

romangram.com | @romangram_com