#احساس_اشتباهی_پارت_411

نگاهی توی آینه انداختم.
ابروهام پرشده بود و صورتم بی روح بود.
پوزخندی زدم..
اون ساینا کجا و این دختر روبروی آینه کجا.
از آینه دل کندم و موهای بلندم رو خشک کردم.
لباسام و پوشیدم،از اتاق بیرون اومدم.
مامان با دیدنم اسپندو دور سرم چرخوند. 6 8
خندیدم:مامان کی میاد من و با این قیافه چشم کنه؟؟
_مامان اخمی کرد و گفت:تو همه جوره خوشگلی عروسکم..
الانم مثل یه دختر خوب بشین صورتت رو برات تمیز کنم.
خنده ای کردم و گفتم:مامان این کلاس های آرایشگری هم خوب بودا
یه جا بدرد من خورد...
_بچه جون دلتم بخواد،مامان هنرمندی داری..
_بله بله افتخار بزرگیه بانو
مامان گونه ام رو بوسید.گفت:چه روز خوبی بود که خدا تورو به ما داد.
لبخندی زدم که پر از درد و غم های توی دلم بود.
_پاشو پاشو دختره ی تنبل.
روی صندلی نشستم و مامان صورتم رو بند انداخت و ابروهام رو تمیز
کرد.
_یه دختر دارم شاه نداره.
ببین چه خوشگل شدی...
نگاهی توی آینه انداختم:مرسی مامان،عالی شده..
_یکم استراحت کن.منم پاشم شام رو آماده کنم..
تو زندان به اندازه کافی استراحت کردم.
میخوام با مامان آشپزی کنم... 6 9

romangram.com | @romangram_com