#احساس_اشتباهی_پارت_410
دلم برای هلنا تنگ شده بود.
_بیا تو عزیزم..
عموت اینا خیلی دلشون میخواست بیان ولی گفتم اول یکم استراحت کنی
بعد بیان.
گونه ی مامان و بوسیدم
گفتم:مرسی که هستین مامان.
_این چه حرفیه؟
تو دخترمی ساینا،میفهی؟..
چشم هام رو با بغض باز و بسته کردم.
_حالا هم برو حموم،برات لباس میارم..
_چشم..
وارد حموم شدم،لباسام رو از تنم درآوردم..
بغض توی گلوم بالا و پایین میشد،از اینکه غیاث دیگه نخوادم.
سری تکون دادم. 6 7
با درد نالیدم:به درک..فراموشش میکنم!..از اول هم ازدواجمون قرار دادی
بود.
اما خودم میدونستم دارم خودم و گول میزنم و غیاث رو دوست دارم.
زیر دوش ایستادم.
بعد از یه حموم نیم ساعته حوله تن پوشی که مامان برام آورده بود رو
پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.
سمت اتاقم رفتم،درش و باز کردم..
اتاق همون اتاقی که رفته بودم بود.
255_
نگاهی به لباس هایی که مامان برام روی تخت گذاشته بود انداختم.
سمت اینه رفتم.
romangram.com | @romangram_com