#احساس_اشتباهی_پارت_409

خيلى حرف ها با هم داريم.
لبخندى زدم.
-ممنون بابت كمك هاتون. 6 5
لبخند مهربونى زد گفت: تو پاره ى تن كاتيا هستى.
254_
_آه پر از دردی کشیدم.
کاش نبودم و این همه بلا سرم نمیومد.
_این حرف رو نزن عزیزم
اوضاع میتونست از این بدتر هم بشه...
_بعله شما درست میگین.
_وقتت رو نمیگیرم برو استراحت کن..
_ممنون که کمکم کردین.
لبخندی زد و بعد از خداحافظی از مامان و بابا سوار ماشینش شد و رفت.
بابا دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت: سوار شو دخترم که خونه
منتظرته...
صندلی عقب جا گرفتم و مامان کنارم نشست.
دستم رو تو دستاش گرفت،سرم و روی شونه اش گذاشتم و چشم هام رو
بستم.
خدارو بخاطر وجودش شکر کردم...
ماشین کنار ساختمون خونه ایستاد.
نگاهی به ساختمون انداختم. 6 6
یاد خاطرات شیرینم افتادم و بغض نشست توی گلوم.
چقدر عمرشون کوتاه بود،حداقل برای من یه نفر..
مامان در آپارتمان و باز کرد.
نگاهم لحظه ای به آپارتمان عمواینا افتاد.

romangram.com | @romangram_com