#احساس_اشتباهی_پارت_408
بچرخه اما هيچى نتونستم بگم.
غياث جلوى چشمهاى متعجبم از اتاق دادگاه بيرون رفت.
دستى روى شونه ام نشست. سر بلند كردم و عمو رو ديدم. فشارى به شونه
ام آورد گفت:
-بهش فرصت بده دخترم.
با بغض سر تكون دادم. بايد دوباره زندان مى رفتم تا كارهاى آزاديم رو
انجام ميدادن.
با ماشين نيروى انتظامى به زندان برگشتم. وارد سالن زندان شدم. همه
انگار منتظر بودن تا ببينن رأى آخر دادگاه چيه. 6 4
نگاهم رو به تك تكشون دوختم كه صداى سرباز پشت سرم بلند شد.
-خانواده ى مقتول رضايت دادن.
همه شون كل كشيدن. ناهيد و ايران بغلم كردن. از شوق هر سه اشك مى
ريختيم. با هم به سمت اتاق رفتيم.
ناهيد گفت:
-خدا رو شكر رضايت دادن. خوش به حالت آزاد شدى.
وسايلم رو جمع كردم. لبخندى زدم و روى تخت نشستم و كمى با هم
صحبت كرديم.
با اومدن سرباز كه گفت "آزادى" از جام بلند شدم و با بچه ها خداحافظى
كردم. در بزرگ زندان باز شد و بيرون اومدم.
آهى كشيدم و خدا رو بابت اينهمه لطف و كرمش شكر كردم.
مامان و بابا منتظرم بودن. رفتم سمتشون و هر دو رو محكم در آغوش
گرفتم.
٢٥سال دخترشون بودم و با عشق بزرگم كردن. عمو اومد طرفمون گفت:
-ميدونم ميخواى برى خونه ى پدر و مادرت. برو كمى استراحت كن بعدش
ميام دنبالت.
romangram.com | @romangram_com