#احساس_اشتباهی_پارت_407
وارد سالن دادگسترى شديم. مامان و بابا با ديدنم اومدن سمتم.
با چشم دنبال غياث گشتم اما انگار نبود.
عمو با ديدنم اومد سمتمون. سلامى زير لب دادم. سرى تكون داد. وارد
اتاق دادگسترى شديم.
با قدمهاى لرزون جلو رفتم. با ديدن غياث و نيلوفر سر بلند كردم.
نگاهم به نگاه غياث گره خورد. هر دو لحظه اى خيره ى هم شديم.
از كنارش گذشتم. بوى ادكلن مردونه اش پيچيد توى مشامم، نفس كشيدم.
روى صندلى هاى جلو نشستم.
قاضى شروع به صحبت كرد. با ترس و دلهره به قاضى چشم دوختم كه
گفت:
-خانواده ى مقتول رضايت دادن و چون قتل غير عمد بوده شما آزاد
هستين.
باورم نمى شد. مثل اين بود كه انگار دارم خواب مى بينم. نميدونستم
گريه كنم يا شادى؟ اشك شوق توى چشم هام نشست.
قاضى پايان جلسه رو اعلام كرد. 6 3
مامان و بابا اومدن سمتم. از جام بلند شدم. با نگاهم دنبال غياث بودم.
رفتم سمتشون. توى دو قدميشون ايستادم.
نيلوفر نگاه پر از نفرتى بهم انداخت گفت:
-فقط بخاطر پسرم غياث رضايت دادم.
و روشو اونور كرد و رفت. سر بلند كردم.
253_
نگاهم رو به غياث دوختم. قلبم محكم ميزد. نمى دونستم چى بگم. لبم و
به دندون گرفتم كه غياث گفت:
-رضايت داديم اما ديگه نميخوام ببينمت.
شوك زده و متعجب نگاهش كردم. هر كارى كردم تا حرفى توى دهنم
romangram.com | @romangram_com