#احساس_اشتباهی_پارت_406

نگران فردا بودم. چى قراره بشه؟
غرق خودم بودم كه با نشستن دستى روى شونه ام ترسيده چرخيدم.
نگهبان گفت: 6 1
-پاشو بريم.
بى ميل و نا اميد از روى صندلى بلند شدم و همراه نگهبان به بند برگشتم.
وارد اتاق شدم. ايران با ديدنم گفت:
-چيزى شده؟ حالت خوبه؟
نگاهى به چهارتاشون انداختم گفتم:
-فردا دادگاهى دارم.
ناهيد اومد سمتم و دستش و روى شونه ام گذاشت.
-نگران نباش.
آهى كشيدم.
-مى ترسم از اينكه حكمم قصاص باشه.
ايران گفت:
-تو يه ساواكى رو به هلاكت رسوندى، بايد بهت جايزه ام بدن.
252_
پوزخند پر از دردى زدم. دخترا هركدوم يه چيز ميگفتن تا دلداريم بدن و
كم تر استرس داشته باشم.
اما بازم حالم خوب نبود و دلشوره امونم رو بريده بود.
تمام شب بيدار بودم. حتى با چشم باز كابوس ديدم.
صبح از دخترا خداحافظى كردم و همراه سرباز زن از زندان بيرون اومدم. 6 2
هواى بيرون جان تازه اى بهم داد.
با حسرت به آدم هاى در حال رفت و آمد چشم دوختم.
ماشين نيروى انتظامى كنار دادگسترى نگهداشت.
دوباره همون راه، دوباره سالن شلوغ.

romangram.com | @romangram_com