#احساس_اشتباهی_پارت_405
-نگران نباش.
سرى با بغض تكون دادم.
-نميتونم. من از مرگ ميترسم.
دستشو روى دستم گذاشت.
-غياث قبولتون كرد؟
دستى به موهاش كشيد.
-فعلا ً نه!
-بهش حق بدين. اينهمه سال فكر مى كرده شما نخواستينش.
-اما من نميدونستم نيلوفر بارداره. سالهای قدیم تيمسار يكى از نظاميان
بزرگ اين كشور بود و به راحتى موضوع باردارى خواهرش رو پنهون كرد. 6 0
فردا ١٠صبح بايد دادگاه باشى. فردا همه چيز معلوم ميشه.
-كاتيا نيومد ايران؟
-حالش خوب نيست. نتونستم بهش بگم كه دخترت اينهمه سال زنده بوده.
ميدونم بفهمه ناراحت ميشه.
پوزخندى زدم.
-اما وقتى از زندان آزاد شدى بهش ميگم.
-براى من هيچ فرقى نميكنه. من هم پدر دارم هم مادر.
-يعنى دلت نميخواد مادر و پدر واقعيت رو ببينى؟
-پدر و مادر من اونايى هستن كه منو بزرگ كردن و براى من زحمت
كشيدن.
-درسته اما كاتيا نميدونست تو زنده اى. اون زندگى سختى رو پشت سر
گذاشته. تو هيچ چيز راجع به گذشته ى اون نمى دونى.
سرى تكون دادم. از روى صندلى بلند شد.
-فردا مى بينمت.
و سمت در رفت. نگاهم رو به صندلى خالى رو به روم دوختم.
romangram.com | @romangram_com