#احساس_اشتباهی_پارت_404
نگاهى به كتاب كوچك فروغ انداختم. آهى كشيدم و روى سينه ام
گذاشتم.
يكماه از زمانى كه به زندان اومده بودم ميگذشت.
نميدونستم چرا دادگاه دومم برگزار نميشه!
از مامان و بابا هم سؤال مى پرسيدم جواب درست نميدادن. دلشوره
داشتم.
اينكه قراره چه اتفاقى بيوفته! چرا نه از عمو و نه دادگاه خبرى نيست!
توى كارگاه زندان مشغول كار بودم كه نگهبان اومد سمتم گفت:
-همراه من بيا، ملاقاتى دارى.
متعجب از جام بلند شدم و لباس كار رو درآوردم. الان كه تايم ملاقات
نبود!
استرس افتاد تو دلم. يعنى چيزى شده؟!
همراه نگهبان به همون اتاق قبلى رفتيم. در اتاق و باز كرد و كنار در ايستاد.
با قدم هاى لرزان وارد اتاق شدم. با ديدن عمو كمى دلشوره ام كمتر شد.
سلام آرومى زير لب دادم.
-سلام دخترم. بيا بشين.
روى صندلى نشستم. عمو رو به روم نشست. طاقت نياوردم گفتم: 5 9
-اين يك ماه كجا بودين؟
-خيلى اتفاق ها افتاده.
دل نگرانيم بيشتر شد و تپش قلب گرفتم.
-ميشه بگين چى شده؟
-فردا احتمالا ً آخرين دادگاهت باشه.
دستامو مشت كردم و به عمو چشم دوختم.
251 _
نگاهم كرد.
romangram.com | @romangram_com