#احساس_اشتباهی_پارت_403

بابا دستشو روی شونه مامان گذاشت و گفت:
_اروم باش ،این جای روحیه دادنته؟؟
گوشی رو از مامان گرفت و گفت:
_سلام دخترک بابا
لبخندی زدم:
_سلام بابایی 5 7
بابا بغض کرد:
_ساینا بابا غصه نخوریا،نمیذارم این تو بمونی ،رضایت میگیرم..
اشکهام روی گونه هام جاری شدن،کمی با مامان بابا صحبت کردم،مامان
کمی خوراکی و لباس برام اورده بود که گفت به نگهبان تحویل داده بهم
میدن.
خداحافظی کردم ،از جام بلند شدم ،لحظه ای دلم گرفت .
دلم برای غیاث تنگ شده ،کاش باورم داشت،کاش میفهمید بی گناهم...
اهی کشیدم و سمت زندان رفتم .
نگهبان وسایلا رو بهم تحویل داد،دخترا دورم حلقه زدن......
250_
ايران گفت:
-ببينم مادرت چى برات آورده؟
ناهيد زد رو دستش.
-دست نزن بذار خودش باز كنه.
خوراكى ها رو از تو نايلون ها درآوردم. بچه ها حمله كردن به كيك خونه
اى و تا به خودم بيام قد يه كف دست برام موند.
نگاهى بهشون انداختم. چهارتايى دهناشون پر بود.
با ديدن قيافه هاشون خنده ام گرفت. فقط سرى تكون دادم. 5 8
كمى از خوراكى ها رو بهشون دادم و بقيه وسايل رو روى تختم گذاشتم.

romangram.com | @romangram_com