#احساس_اشتباهی_پارت_402
_ببین دخترجون راه نیای به زور به حسابت میرسم ،پس حواست و جمع
کن و هرکاری که میگم رو انجام بده .
صدای لرزون دختری بلند شد:
_دست از سر من بردار به بدنم دست نزن
ترس برم داشت و راه اومده رو اروم برگشتم ، قلبم تند و بی وقفه میزد.
حتی فکرشم ازار دهنده بود .
وارد اتاقی شدم و از نرده تخت بالا رفتم و توی خودم مچاله شدم .....
249_
دوباره ترس اومد سراغم ، از اینکه اگه اتفاقی توی این زندان برام
بیوفته.....
چشم هامو محکم روی هم فشار دادم،حتی فکرشم وحشت کننده بود...
با هزاران دلهره مثل دوشبی که توی زندان بودم خوابم برد ...
بازهم روزها از پس هم گذشت،بدون اینکه از کسی اطلاع داشته باشم . 5 6
ساعت ملاقاتی بود و دسته دسته برای ملاقات میرفتن..
با خونده شدن اسمم دلم گرم شد ،سمت اتاقک های ملاقاتی رفتم و وقتی
پشت شیشه قرارگرفتم.
با دیدن مامان و بابا چشم هام پراز اشک شد و دست بردم تلفن و برداشتم
صدای گرم مامان پیچید تو گوشم:
_مادرت بمیره ساینا که تورو این جور جاها نبینه ،کاش مرده بودم، کاش
نمیذاشتم بری اونجا ، دارم میمیرم ساینا، قلبم داره کنده میشه و دستشو
روی قلبش گذاشت .
با صدای لرزان و پرازبغضی نالیدم :
_مامان دورت بگردم اروم باش .
اشکشو پاک کرد...
میشه غصه نخورم؟؟دردونم توی زندانه ..
romangram.com | @romangram_com