#احساس_اشتباهی_پارت_401

نگام کرد عمیق و نافذ: 5 4
_به موقعش از اونم میپرسم ، حالا بگو توی اون دفتر چی نوشته بود؟؟
_خب توی اون دفتر پدر ازم معذرت خواسته بود و گفته بود که من دختر
کاتیا هستم.
هوشنگ ، دکتری که اون شب بالای سر کاتیا بود شاهده که من دختر
کاتیایم.
گفته بود به شما بگم ببخشینش،چون میدونسته غیاث فرزند شماست اما
چیزی به شما نگفته فقط به خاطر معامله ای که با تیمسار انجام داده بود
عمو متفکر سری تکون داد ...
با دو دلی رو کردم سمت عمو و گفتم:
_تکلیف من چی میشه؟؟؟
_نگران نباش نمیذارم اتفاقی برات بیوفته،اگه همه ی این حرفا حقیقت
داشته باشه به زودی کاتیا میاد ایران و برای
توام خوبه
از روی صندلی بلند شد،سرباز و صدا زد
از جام بلند شدم
عمو رفت همراه سرباز دوباره به بند
برگشتم ..
دو روز از از اومدن عمو به ملاقاتم میگذره ،تو ی این دو روز فقط گاهی با
ناهید همکلام میشم . 5 5
نیمه های شب بود که مجبور شدم دستشویی برم .
سمت سرویس بهداشتی زندان رفتم .
وارد دستشویی شدم،که صداهایی شندیم ، لحظه ای ترسیدم اما گوش تیز
کردم...
صدای زمخت زنانه ای به گوشم رسید:

romangram.com | @romangram_com