#احساس_اشتباهی_پارت_400
كم كم همه بيدار شدن و براى هواخورى سمت حياط زندان رفتن.
دلم نمى خواست از جام تكون بخورم. ناهيد اومد طرفم گفت:
-بيا يه كم هوا بخور. از اينجا نشستن هيچ چيز درست نميشه.
بي ميل از جام بلند شدم و همراه هم به سمت حياط رفتيم. هواى آزاد كه
خورد به صورتم نفس كشيدم اما نگاهم به ديوارهاى بلند زندان كه افتاد
احساس خفگى كردم.
از اين كه تو جاى محدودى بايد نفس بكشم بغض نشست توى گلوم.
گوشه ى حياط زندان نشستم و به بقيه چشم دوختم كه اسمم و تو بلندگو 5 3
صدا كردن.
سربازى اومد سمتم.
-همراه من بيا.
همراهش شدم.
-چيزى شده؟
-ملاقاتى دارى.
از سالن رد شد و سمت اتاقى رفت. در اتاق و باز كرد كنار ايستاد.
وارد اتاق شدم. نگاهم به عمو افتاد. با ديدنم گفت:
-بايد باهات صحبت كنم.
روى صندلى نشستم. رو به روم روى صندلى نشست گفت:
-ميشنوم.
-چى رو؟
-تمام چيزهايى كه شيانا توى اون دفتر نوشته بود.
-منظورتون اينه كه غياث پسر شماست يا نه؟
سرى تكون داد.
248_
چرا از نیلوفر همسر سابقتون این سوال رو نمیپرسین؟؟
romangram.com | @romangram_com