#احساس_اشتباهی_پارت_398
دلم تنهايى مى خواست از همه چيز و همه جا خسته شده بودم.
چشم هامو بستم و كم كم خوابم برد اما با كابوسى كه ديدم ترسيده جيغى
كشيدم. 5 0
همه اش فرياد ميزدم من بى گناهم من بى گناهم.
با تكون دستى ترسيده تو جام پريدم. همه جا تاريك بود و نور كمى از س
الن اتاق و روشن كرده بود. ترسيده و شوكه نگاهى به اطرافم انداختم.
با يادآورى اينكه توى زندانم اشك توى چشم هام حلقه زد و توى خودم
جمع شدم. نگاهم به ناهيد افتاد.
-آروم باش، كابوس ديدى.
سرم و روى زانوهام گذاشتم كه گفت:
-الان حالت خوبه؟
چشم هامو باز و بسته كردم كه اشكم روى پام چكيد. آهى كشيد گفت:
-واقعاً آدم كشتى؟
نگاهش كردم.
-به قيافه ات نمى خوره اين كار و كرده باشى.
با صداى لرزونى گفتم:
-حالا كه تونستم.
-اما باورم نميشه. من يه عمر تو كار مواد و دزدى بودم همه جور آدمى
ديدم.
شايد كشته باشى اما از روى اجبار حتما اين كار و كردى.
-اما هيچ كس باورش نميشه براى دفاع از خودم اين كار و كردم. 5 1
دستش و روى دستم گذاشت كه لحظه اى ترسيدم. فشارى به دستم آورد.
-آروم باش، نترس. آدم بي گناه پاى دار ميره اما سرش بالای دار نميره.
بغضم شكست.
-ميترسم.
romangram.com | @romangram_com