#احساس_اشتباهی_پارت_397

لبخندى زد گفت:
-اينم نسرينه، جرمش دزديه. اينم شيداست و سر سرقت گرفتنش.
آروم لب زدم:
-خوشبختم.
همون دخترى كه آورده بودم زد پشت كمرم گفت:
-راحت باش. منم ايرانم سرپخش مواد گرفتنم. حالا تو خودتو معرفى كن.
نگاهشون كردم گفتم:
-منم ساينام.
-بيا عزيزم راحت باش. نگفتى جرمت چيه؟ نكنه تو پارتى مارتى گرفتنت!
چشمكى زد كه نگاهم رو به نگاهشون دوختم گفتم: 4 9
-جرمم قتله!
هر چهارتاشون لحظه اى نگاهم كردن. احساس كردم ترسيدن.
-من باید روى كدوم تخت بخوابم؟
شيدا تخت دو طبقه اى رو نشون داد.
-اينجا بخواب.
ناهيد گفت: واقعا قتل كردى؟
از نرده هاى تخت بالا رفتم گفتم:
-آره
و روى تخت دراز كشيدم. پشت بهشون به پهلو شدم.
نگاهم رو به ديوار خط خطى زندان دوختم. بغضم شكست و اشكم جارى
شد.
باورم نميشد الان توى زندان باشم و كنار چندين خلافكار.
منى كه زورم به يه گنجشك نمى رسيد حالا به عنوان يه قاتل اينجا بودم.
246_
صداى حرف و بگو بخند دخترا مى اومد اما حال نداشتم.

romangram.com | @romangram_com