#احساس_اشتباهی_پارت_396
همراهش شدم سالن طویلی رو رد کردیم همین که در سالن بزرگی رو باز
کرد، صدای داد و هم همه به گوش رسید.
- برو تو
پا توی سالنگذاشتم. دو طرف پر از اتاقک های کوچیک بود زندانیا با دیدنم
جمع شدن. زنی اومد جلو گفت:
- می بینم که زندانی جدید داریم.
- زیادی حرف میزنی
ببرش بند هفت
زن اومد سمتم.
- بیا هم اتاقی ما هستی.
خواست بازومو بگیره که دستم و کشیدم. لبخندی زد:
- کاریت ندارم، بیا
همراهش شدم. نرده های اتاق و کشید گفت:
- اینم خونه جدیدت، خوش اومدی.
245_
نگاهى به اتاق كوچك كه چند تا تخت فلزى داشت انداختم.
سه تا دختر در حال بازى گل يا پوچ بودن. با ديدنم از جاشون بلند شدن.
رو كردن به همون دخترى كه همراهم به اتاق اومده بود و گفتن: 4 8
-كيه؟
لنگ توى دستش و چرخوند گفت:
زندونى جديده. ببينم به قيافه ات ميخوره سوسول باشى، جرمت چيه؟
نگاهش كردم نميدونستم چى بگم. يكى از دخترا گفت:
-چيكارش دارى؟ بذار اول يخش باز بشه بعد.
اسم من ناهيده جرمم جابجائى مواد مخدره.
نگاهش كردم. بهش ميخورد حدودا ٣٠سالش باشه.
romangram.com | @romangram_com