#احساس_اشتباهی_پارت_395
استفاده کرد. اومد سمتم و بغلم کرد. عطر تنش بود که پیچید تو دماغم،
حس خوب کودکیم توی وجودم زنده شد.
حیاط آقاجون و بازی گرگم به هوا با هلنا و مامان و بقیه.
با یادآوری خاطرات بغضم شکست، همه سر زندگیشون بودن جز من که
راهی زندان شدم با بر چسب قاتل... 4 6
244_
سرباز مامان عقب کشید و گفت:
- خانم برید اونور
همراه سرباز کشیده شدم. غیاث نگاهی بهم انداخت و چرخید.
از سالن دادگاه رد شدیم. چادری که روی سرم داشتم کمی جلوتر کشیدم.
سوار ماشین نیرو انتظامی شدیم.
حالم خوب نبود ضعف داشتم از این که قرار بود به زندان برم. از این که
اونجا قرار بود چه اتفاقایی برام بیوفته ترس برم داشت از سرنوشت
نامعلومی که برام رقم خورده.
ماشین کنار زندان ایستاد از ماشین پیاده شدم. سر بلند کردم و نگاهم رو
به دیوار های بلند زندان دوختم.
ترسیده قدمی به عقب برداشتم که دستی به جلو هولم داد.
پاهام توانایی همراهی کردنم رو نداشت. دلم می خواست فرار کنم به
جایی برم که هیچ کس نتونه پیدامکنه.
هر قدمی که بر می داشتم احساس می کردم قلاده ای دور گردنم بستن و
به زور می کِشنم.
در بزرگ زندان با صدای بدی باز شد. وارد اتاقی شدیم، زن چیزهایی
توضیح داد و بعد از امضا کردن دفتری رفت.
با ترس و نگرانی نگاهم رو به اطراف دوختم که گفت:
- همراه من بیا 4 7
romangram.com | @romangram_com