#احساس_اشتباهی_پارت_394
هر کلمه ای که می گفتم اشک تو چشمام حلقه میزد و اتفاقات برام تداعی
میشد. وقتی حرفم تموم شد هق زدم:
- من نمی خواستم این اتفاق بیوفته، نمیخواستم بکشمش من فقط از
خودم دفاع کردم.
نیلوفر فریاد زد:
- آقای قاضی من از خون برادرم نمی گذرم. این دختر باید قصاص بشه!
با اینحرف نیلوفر پاهام سست شدو حالممنقلب. چونه ام لرزید:
- آقای قاضی من فقط از خودم دفاع کردم اونا منو دزدیده بودن.
-خوب دلیل اینکه شماره دزدین چیه؟ در حالی که شما عروس این خانواده
هستید. و اون اقا پدر شوهرتون ... 4 5
_نه...نه، ایشونپدر شوهر من هستن.
و با دست مسیحا رو نشون دادم. سکوت همه جا رو گرفته بود.
لحظه ای رنگ نیلوفر پرید. غیاث نگاهی به عمو انداخت.
در حالی که مسیحا حالش از همه بدتر بود. بلند شد و با تعجب و عصبانیت
گفت:
- معلومه که چی داری میگی؟!
- حقیقت، اون دفتری که توی خونه من گمشده، توی اون دفتر بابا گفته
بود. غیاث پسر شما و نیلوفر، این خبر همسر سابق شما ازتون مخفی کرده
بود همه ی این حرفام تو اون دفتر نوشته شده.
اوضاع بدی شده بود. همه چی دست به دست هم داده بودن که کل آرامش
زندگیم رو ازم بگیرن.
با تموم شدن حرفم و سکوت اختیار کردنم قاضی پایان دادگاه رو اعلام
کرد و تا دادگاه دیگه حکمی داد که با این حکم به زندان روانه شدم.
سرباز خانمی اومد سمتم و دستبند توی دستم بست.
عمو هنوز توی شوک بود، از نگاه نیلوفر ترس می بارید. مامان از فرصت
romangram.com | @romangram_com