#احساس_اشتباهی_پارت_393
-گريه نكن دختركم برات بهترين وكيل رو مى گيرم. نميذارم تو زندان
بمونى.
سرباز بازومو كشيد. كنار در ورودى اتاق دادگسترى نگاهم به غياث افتاد.
لباسى سرتاسر مشكى تنش بود و ته ريش داشت.
نگاهمون به هم گره خورد. سيبك گلوش بالا و پايين شد و نگاهش رو از
نگاهم گرفت.
آروم لب زدم:
-من بى گناهم غياث.
وارد اتاق دادگاه شديم و روى صندلى هاى جلو نشستم.
لحظه اى برگشتم. مامان و بابا و بقيه روى صندلى هاى پشت سر نشسته
بودن.
عمو مسيحا وارد اتاق شد. غياث اخمى كرد. قاضى شروع به صحبت كرد و
پرونده رو خوند.
-متهم حرفى براى زدن دارى؟
نگاه لرزانم رو به عمو دوختم كه گفت:
-برو و همه چيز و بگو. 4 4
از جام بلند شدم. قدم هام مى لرزيد و قلبم محكم و سنگين به سينه ام
مى كوبيد.
وقتى دو پله رو بالا رفتم و رو به بقيه ايستادم ترسم بيشتر شد و مرگ
نزديك تر.
نميدونستم از كجا شروع كنم.
243_
لحظه ای همه رو از نظر رد کردم، نیلوفر با نفرت نگاهم کرد. چشمای مامان
و بابا اشکی بود. قلبم تو سینه ام محکم و سنگین میزد.
لبم رو با زبونم تر کردم و زیر لب خدا را صدا زدم و شروع کردم.
romangram.com | @romangram_com